نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ۳:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
بسی سخت باران میبارد
دلم سرگرم تنهایی خودش است و من درگیر او
وای که چه هوا سنگین است
نفس در سینه تنگ خیره به باران قشنگ
چه می شد دل ما هم با کمی بارش سبک میشد
نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ۱:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
من زیر سقف آسمان زندگی میکنم
روزهایم را میسپرم دست تقدیر
می سازم با فراز و نشیبها با خوبی ها و بدی ها
می کوشم تا با چنگ و دندان زندگی م را روال نگاه دارم
اما یک مهره کم دارم .. اما انسانها کم لطفند
خدایا مهره ی زندگی من کجاست؟
نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦
درختان رخت سبز خود را کنده اند
آماده برای شب زفاف پائیز
کلاغان هلهله کنان پائیز را همراه می شوند
درختان آماده شده اند تا تن لخت خود را به باد بسپارند
آماده ی پاره شدن ب-ک-ا-ر-تش در همین شب
همه افکارم را جمع کرده ام به دور شب
شمعی روشن می کنم کنار پنجره
باران می بارد،پائیز را نگران می بینم
سخت سرد است،دستهایم را به هم می سایم و چای می نوشم
ای!همسایه ی پائیز چشم خود درویش کن
امشب خانه ی پائیز پر ماجراست

نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ٢:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
گوشه ای می نشینم!
به قاب نگاه پائیز خیره میشوم
سیگاری روی لبم می گذارم
با حس پائیزی خود آتشی زیرش میگیرم
روشن می شود و کام می گیرم
یرگی بر دستم می نشانم
می فشارمش خرد می شود
یاد دل خود می افتم که خرد است
کام می گیرم بی حواس اینکه سیگاری نیستم
نم نمک باران می بارد . کام میگیرم
ته سیگارم را زیر پا له می کنم
بی حواس اینکه خیلی به من دل داری داد.
نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ٢:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
مسرورم از اینکه رهایم از این بی بالی
مسرورم از اینکه می خندم بی دلیل
مسرورم از اینکه بی بال می روم از این خاک
مسرور از اینکه عشق من اثبات شد
مسرورم از اینکه خاک بر سر این خاک شد
مسرورم از اینکه یاد من رفت به فلک
مسرورم از اینکه یاد من ماند و یاد من
خیلیا خرده گرفتن چرا تو که شعر میگی قافیت جور نیست.جواب:
1-به دلیل اینکه اصلا" شعر نمی گم فقط دست نوشته هستن اینا
2-شعرهای من موج نو هستن توجه کنید شعرهام
مثل آسمان آبی مثل آب زلال مثل کوه استوار باشید
یا علی محسن قاسمی(جنگل آسفالت)
نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
در عمق نگاهم مرز کشیده ام
تا مبادا نگاه کسی به من رخنه کند
تا مبادا نگاه به سویت بدوزم
اطراف دستم را سیم خاردار کشیده ام
تا مبادا دست کسی دستم را برباید
آری دلستان زندگیست دیگر
گوشهایم پر از پنبه است
تا مبادا صدایت دلم را براباید
می دانی چرا؟مبادا که بفهمد من تو را می شنوم
آسمان ریسه بندان شده است ... من خندانم
پائیز پایان سکوت من است!!!
از تاخیر دو روزه برای آپ متاسفم
مثل آسمان آبی مثل آب زلال مثل کوه استوار باشید
یا علی محسن قاسمی(جنگل آسفالت)
نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ٤:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
درختان رخ خود زرد نمودند آزرده خاطر از کوچ پرندگان
درست مثل رخ من زرد آزرده از تنهایی و کندن دل از جان
بلبلان لال شدند هیچ نمی گویند قمریان در قفس و افسرده اند
درست مثل من بی صدایند ...گوشه ای زانو بغل گرفته اند
خزان از راه رسید....سوز پائیز و بارانش ذلم را سرد کرده است
بی صدایی. گوشه نشینی . خزان ... چه دراماتیک بازی میکنند کلمات
سالهاست که با یادت زیر قطرات خزان راه میروم،می سرایم
روا نیست!در نبودت سنت خویش بشکنم
ـآری!یار دیرینه ام!هنوز هم تنها ترینم در نبودت
گرچه تو با یار عشقت در شور و شوقی ولی من....!!!
ماههاست که قلمم خشک شده شعرهایم پوسیده چشمه ی اشکم جاریست
خزان آمد!خبر جدید این است!
خزان پایاین سکوت من است!!!!!
با عرض پوزش بابت دیر آپ کردن بنده از همه دوستان و بازدیدکنندگان همیشگی.
از این پس هر هفته سه شنبه ها به طور مداوم وبلاگ جنگل آسفالت آپ میشود.. باز هم پوزش میطلبم.
مثل آسمان آبی مثل آب زلال مثل کوه استوار باشید محسن قاسمی
نویسنده :
محسن قاسمی - ساعت ٥:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
هر که از دل راز گفت چوب عشقش را خورد
هرکه اشکی بارید سیل اشک او را برد
................................
دوش در خواب دیدم که تو را بوسیدم خودمانیم اما من چه خوابی دیدم
دیدم از خال لبت غنچه ای جوانه زد منم از روی لبت غنچه اش را چیدم
